تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی است

برای همه روزهایی که با فکر و سوال میگذشتند در استخاره نوشتن یا گفتن میماندم و هی امروز روی همه روزهای قبل تلنبار شد... آخرش کم حرفی، کم عقلی، کم حوصلگی عایدش شد. فکر کردم یا نباید حرف بزنم یا باید اول از جنوب بنویسم یا حتی نه. اول از مادربزرگم که بزرگ بود و هیچ وقت فک نمیکردم اینقدر نبود دوباره محبتهاش سخت باشه و دلتنگی داشته باشه ... فکر کردم تعریف هرچیزی صرفا شخصیه و باید تو دفتر خاطرات نوشت اما گاهی آدم ترجیح میده احساسات و افکارشو با بقیه به مشارکت بذاره و اصلا شاید این دلیل زنده بودن وبلاگم بعد از 4 ساله! اینکه بتونم هم باشم و هم بهتر باشم! تو این مدت گه گاه به این فک میکردم که خب به این اهداف رسیدم یا نه و داشتم به این نتیجه میرسیدم که کم کم نابودش کنم اما فک کردم سیر تحول خودمو نباید حذف کنم و تصمیم گرفتم دوباره بیشتر از قبل به وبلاگم برسم.( به قول استادمون: نمیدونم چرا اینا رو اینجا گفتم اما وقتی به ذهنم رسید که بگم لابد دلیلی داشته دیگه!{این جمله خیلی کاربرد داره ها!} ). وقتی خیلی از نوشته های خودمو مرور میکنم به وضوح میبینم دارم تبدیل میشم به یه شخصیت جدی و در لفافه حرف زدنم بیشتر شده و احساساتم تقریبا داره نابود میشه زیر فشار همه علت جویی هام. اینکه این سیر چقدر درسته یا غلطه رو نمیدونم اما چرایی اینجوری شدنمم برای بیشترغرق ریاضی شدنمه و بهترین خاصیت دانشجویی اینه که درسای خیلی زیادی وجود دارن که بتونی ازشون لذت ببری. چند هفته است دارم به این فک میکنم چرا بین این همه بچه کوچیک باید یه سریشون باشن که هر روز روی پل عابر بشینن یا تو ایستگاه های مترو یا بی آر تی از مردم التماس بکنن که بهشون کمک کنن و عزت نفس براشون تعریف نشده باشه. حرفم اینه از بین این همه بچه چرا  خدا اونا رو فقیر و سخیف کرده؟! خودم به این نتیجه رسیدم که شاید برای خدا اینکه یه عده ای فقیر باشن و یه عده ای هم غیر فقیر(!) مهم بوده و اینکه هر آدم حالا چه موقعیتی داره مهم نیس این مهمه هر کس تو هر موقعیتی که هست انسان باشه به میزان موقعیتش.شاید منظورمو خیلی بد گفتم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:27 توسط سحر |

تحمل نگاه سنگین یا بی ذوقی و بی معنی شدن نمی ارزه به اینکه دهنتو وا کنی!! بذار بسته بمونه! و بازم مثه همه سالها جواب سوال چه خبر رو یه جوری بده که فقط اون چه خبرهاشو بگه و انگار تو بودی که ازش سوال کردی. آخ که چه بازی زجرآوری میشه اونم وقتی تو دلت بخواد که بگی چه خبر بوده و هست! و زجر آور تر اینه حریفت زیرک نیست و هیچ وقت متوجه بازیت نمیشه!

حال نه ما را شوق دیداریست و نه شوق گفتگوی...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 13:25 توسط سحر |

در اواخر اولین ترم دانشجوییم! خیلی وقتا دوست داشتم که میومدم اینجا و مینوشتم اما هربار یا ترجیح میدادم کمتر حرف بزنم یا فرصت کم استراحت به سرعت از دستم می­جهید. تا اینکه ایندفه تصمیم گرفتم حتما اینجا بنویسم حتی اگه پس فردا کوییز و تمرین و ...داشته باشم! پنجشنبه این هفته آخرین میان ترمم بود. قبلش به خودم قول داده بودم هرجور شده بعدش باید برم بیرون!! از هفته دوم آبان تا این هفته همش امتحان داشتم و تنها کاری که جز درس خوندن تو این مدت انجام دادم رفتن به دندونپزشکی بود! یازده و نیم از امتحان اومده بودم بیرون جلوی سالن با یکی از دوستام(هاله) ایستاده بودم و داشتم خودکارمو تو کیفم جا به جا میکردم که متوجه زنگ گوشیم شدم و دیدم زینب! حالا که امتحانتو دادی بیا بریم بیرون! من شارژ ندارم تو زنگ بزن! منم چند دیقه بعد تماس حاصل کردم و قرارو منعقد کردیم. بعضیهامون مثل میترا ناهار نخورده بودیم!! خب میتونید تصور کنید که میترا چه حالی داشت دیگه؟ وقتی تا 2:30 ناهار نخورده بود! اونقدر اصرار کرد که بالاخره حرکت کردیم به سمت انقلاب بلکه چیزی بتونم براش بخرم! از غداخوری که ناامید شد رضایت داد به ذرت! اما بعدش گفت پاشدیم به خاطر تو اومدیم اینجا نمیخوای روز تولدت کیک بخری؟! خلاصه به راه رفتن ادامه دادیم و رسیدیم به قنادی فرانسه و کیک تولد! جاتون خالی. عکس گرفتیم از پشت شیشه!! کلی ذوق زده شده بودم! حتی فکر نمیکردم که یادشون باشه چه برسه به اینکه بخوان پاشن بیان و کادو هم بخرن! اولین کادویی بود که ازشون گرفتم و خیلی هم سورپرایز شده بودم! و واقعا هنوز هیچی عوض نشده! هنوزم وقتی باهمیم مثه قبل میشیم! هنوزم مثل قبل یه سری حرفای مشترک هست که به هم بگیم؛ هنوز احساس هم دل بودن بینمون وجود داره؛ هنوزم حاضریم ساعتها بشینیم و از خاطره ها حرف بزنیم؛ هنوزم حاضریم بعضی اخلاقای هم دیگرو تحمل کنیم؛ انگار هنوز فکر میکنیم ما باهمیم! ممکنه هرکدوممون خیلی عوض شده باشیم؛ ممکنه بعضی عقایدمون برا هم خیلی عجیب بیاد؛ ممکنه گاهی فک کنیم هیچ ربطی به هم نداریم؛ اما انگار هنوز فکر میکنیم یا ترجیح میدیم گذشته امونو نگه داریم! من خیلی وقت بود که با بچه ها نبودم؛ اما دیدار مجددم منو دوباره برد به فضای صمیمی و بی غل و غش گذشته!( البته همچی زیادم گذشته نیست! شاید من یه مدت زیادی دور بودم از همه چیز!)

خیلی وقت بود دلم میخواست راجبه هدفا بگم! هرکسی به یه دلایلی یه سری نقطه ها رو برا خودش پررنگ میکنه و اسم اونا رو میذاره هدف! و بنظرم حتما باید این نقطه ها وجود داشته باشن. اما فکر میکنم باید یه کمی فراتر رفت! باید با خودمون روو راست باشیم! واقعا چرا بعضی هدفا رو میخوایم؟! پارسال یکی از هدفام این بود که بیام تهران. حالا با خودم میگم خب بیا و تهران و بعد؟! قراره چه اتفاق مهمی تو زندگیت بیفته که اگه نیای ضرر کردی؟ فکر میکنی قراره چیکار بکنی که اگه فقط یه نفر بتونه بره تهران تو باید باشی؟! فکر میکنی میتونی از پس همه مسئولیتهایی که در قبال خانواده و مردم و خدا داری بربیای؟! فکر میکنی میتونی به خاطر تجربه فضاهای جدید یا زندگی تو یه شهر بزرگ خودت و خانواده اتو توو زحمت بندازی؟ فکر میکنی این چیزا ارزششو دارن؟هنوزم مثل قبل اشتباه میکنیم؛ بیشتر از قبل ادعامون میشه و هنوزم اهل خیال پردازیم! هرچند جواب دادن به سوالای بالا آسونه اما مهم اینه چقدر خودتو با جوابات قانع بکنی و چقدر عمل بکنی بهشون! اما برخود وظیفه میبینم که به عرض همگی برسونم در شهر خبری نیست!!!!

معنی اینا پیدا کردن بهترین راه متناسب خودته! هرکس برای خودش!

گاهی اونقدر آدمای با انگیزه میبینم که درک نمیکنم چطور میتونن این همه انگیزه متعدد و متنوع باهم داشته باشن!

بازم از همه کسایی که با پیامکهاشون لحظه های شب امتحانی که مصادف با شب یلدا و تولدم بود رو شیرین کردن تشکر میکنم مخصوصا زینب و شهرزاد و مائده و میترا.

مؤفق باشیم.

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 18:25 توسط سحر |

 فردا شب میشه آخرین شبی که قراره خونه سابق بخوابم! و باید برم به غربت! بین کلی آدم غریبه! تجربه یه جور حس جدید! دوری از همه آدمها و چیزهایی که سالها باهاشون بودم... و ذوق رفتن! دیدن آدمها و یادگرفتن خیلی چیزا. ذوق دوباره بزرگ شدن. درست مثل کودکی دوست دارم بزرگ بشم. دوست دارم مثل 5سالگی تا 18 سالگیم همه زندگیم همین قدر شیرین باشه و لذت بخش. پر از لحظه های خوب و خاطره انگیز. امیدوارم با بهترین هایی از نوع بهترین های این سالها ایاممو بگذرونم وشیرینی روزها همچنان بیشتر و بیشتر بشه... اما یه ترس و واهمه ای بغض گلومو بیشتر میکنه! ترس فراموش شدن یا فراموش کردن. فراموشی خیلی ارزش های خوبی که در قالب آدمهای اطرافم پیداشون کردم. شاید توی این شهر کوچیک ادعای داشتن آدمهای خیلی خوب و متفاوت غیر قابل باور باشه اما با اطمینان میگم دوره هفت ساله فرزانگانی بودنم پر بود از دوستها و معلمهای خیلی خوب و متفاوت که خاطره ها و درسای زیادی ازشون نوشتم و محبتاشون توی قلبم موندن... همیشه از داشتن اولین دوستم که خدا اسمشو مثل خودش بهم هدیه داد لذت بردم... معنی رفاقتو از 5سالگی فهمیدم از همون روز که روو ایوون خونمون با لباس عروسم (!!)  و اون ساعت مچی عروسکیت نشسته بودیم و تصمیم گرفتیم که باهم دوست بشیم ...سالها کنار هم نشستیم، در اوج کودکی باهم قهر میکردیم! بدترین دعواهای اون سالهامون دوم ابتدایی بود که مقنعه تو پاره شد و دکمه مانتو من افتاد!! یاد همه خاطره ها بخیر و چه دوستای خوبی بودیم که بعد 7سال هم کلاسی نبودن حالا هنوز هم... میرسم به اولین سال سمپادی شدنم! سالی که با خیلها آشنا شدم که باعث شدن لحظه های نابی رو تو این چند سال داشته باشم.... بعضی حسها رو بلد نیستم توصیف کنم! مثل توصیف لحظه های ناب رفاقت... مهم ترین درس زندگی که تو مدرسه یادگرفتم درسی بود که معلم ریاضی اول راهنماییم بهم یاد دادن. از اون موقع یادگرفتم آدم خوبی باشم، توو کارهام بیشتر دقت کنم و کمتر اشتباه بکنم، بیشتر فکر بکنم و... حالا از اون موقع تقریبا 7سال میگذره و تمام سعیمو کردم تا تونسته باشم لیاقتمو برای بخشش نشون بدم و امیدوارم که یه روزی به جایی برسم که بتونم با جرات بگم تونستم درس معلم بزرگمو تو زندگیم پیاده کنم و باید اعتراف کنم یکی از اهداف تلاش کردنم همینه! امیدوارم که... و اولین سال دبیرستانی شدن. قشنگترین سالی که فکر کردم و حسابی به کاشفه خودم پرداختم. اینکه چقدر اون لحظه هایی که میگذشتن متفاوت بودن یادم نمیره. هنوز طعمشون شیرینه. نمیدونم تجربه اون لحظه های خوب اقتضای سنم بود یا به خاطر کتاب هایی بود که میخوندم یا فضای متفاوتی که  زنگ ادبیات با معلم ادبیات متفاوتمون داشتیم اما همشون لذت بخش بودن...

و اولین تجربه خودسازی!  و بهترین وقتی که یادگرفتم تمرکز بکنم... تمرکز روی خواسته هام... پیش دانشگاهی. آخرین سالی که مدرسه رفتم... چه خوب چه بد باید بگـــــــــــــــــم که برای همیشه از چمازکتی رفتم!

این هفته دوبار رفتم مدرسه . ازش عکس گرفتم خیلی زیاااد... دلم میخواست مدسه امونو میبوسیدم!! راننده سرویسمونو دیدم و بهم تبریک گفت بعدشم گفت تو بالاخره رفتی ما راحت شدیم از بس که بهت گفتیم بجنب!! وای که چقدر پشت سرویس دوویدم!

حالا نه سرویسی هست که صبح ها برا رسیدن بهش عجله کنم و نه دبیر دوست داشتنی که بخوام حتما توو کلاسش باشم یا حتی دوستی یا هدیه ای که بخوام زودتر برم تا بیشتر ببینمشو باهاش حرف بزنم... امثال بعضی ها رو نمیتونم هرگز پیدا کنم. مگه چند تا هدیه چند تا یار چند تا همدرد چندتا بامرام یا چندتا رفیق خالص یا چندتا مهربون هست که دوباره پیدا بشه؟!

اینم پیامکی که مهشید دوسال پیش فرستاد و نگهش داشتم واسه الان: ما که میترسیم از هجرت دوست کاش میدانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد... کاش میدانستیم حس دلتنگی هر روز غروب چه دلیلی دارد...

اما امیدوارم خدا برای هممون لحظه های قشنگتری رو رقم بزنه...

میرم که اولین سال داشنجویی رو تجربه بکنم.

خدا به همراهتون.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 1:7 توسط سحر |

 زندگی مثه  بازی شطرنج. شطرنج یه نفره.  هرکسی بازیکنه زمین خودشه. حریف هم خودتی. می جنگی تا از خودت ببری!!! خدا داور بازی. آدما مهره اند! تو بازی میکنی و یه سری مهره ها رو از زمینت خارج میکنی. وقتی زمینت خالی شد تو هم میشی جز اونایی که میرن تو زمین بقیه!

اما اونایی که خارج شدند کجا میخوان برن؟! بنظرم کسی جز داور نباید حرفی بزنه!! و با این تعبیر یه قانون به وجود میاد اونم اینه: ادما وارد زندگی تو میشن ولی تو اونا رو خارج میکنی. تو وارد زمین بقیه میشی ولی اونا تو روخارج میکنن! هم عظیمی هم حقیری! شاید این طوری بهتره که بگم: در عین حال که خدا قدرت حاکم است ما نیز خود عظیمیم هرچند که عظمت ما حقارت است در برابر عظمت حق! و توفیق برای عاقلان دوراندیش است! آنهایی که باور دارند عظیم حقیرند و تلاش میکنند تا ... هیچ وقت سه نقطه را پر نمیکنند چرا که باور دارند تماشاگر تجلی جاری خدایند...

طلوع خورشید و حضور ماه در سیاهی شب! تکراری جاودانه! تکرار مداوم امید!

پینوشت: چقدر خوشحالم که به اونی که تو این دوماه منتظرش بودم رسیدم!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 22:36 توسط سحر |

پنج شنبه هفته قبل به مدت 28ساعت رفتیم سفر. البته سفر 28 ساعته میشه سفرک! اما خیلی خوب بود. رفتیم بالای کوه های آلاشت. آخرین جایی که پشت کوه ها آدم بود. اینکه هوا و منظره­هاش بی­نظیر بودن بماند. یه سوژه خیلی جالب دیدیم که دلم نمیاد نگم!

یه پسر شانزده ساله به نام میلاد! وقتی از کوه داشتیم برمی­گشتیم دیدیمش که با سه تا گوسفند داره سروکله می­زنه. وقتی باهاش شروع کردیم به حرف زدن فهمیدیم یه بچه خیلی خاصی. هر سال یک تیر تا بیست­و­هشت شهریور با خانواده­اش میان به ییلاق. مهر هر سال هم میاد به یکی از روستاهای شهر خودمون و مثل بقیه بچه­ها می­ره مدرسه و درس می­خونه. معدل سوم راهنماییش بوده 19.5. درس رو خیلی دوست داره و موقع مدرسه جز درس خوندن تلویزیون می­بینه اونم ( خدا رو شکر) فقط کارتون! اما بذارید از تابستون متفاوتش بگم. شب­ها ساعت نه می­خوابه. سه صبح بیدار می­شه می­ره چند تا گاو رو می­دوشه بعدهم می­رن هواخوری! تا ساعت شش صبح مشغول گاوهاست! بعد می­ره سراغ گوسفنداش. اونا رو می­دوشه. بعد می­ره گاوا رو میاره. ناهار می­خوره. دوباره از سه بعدازظهر گوسفنداشو می­بره چرا و تو این فاصله به دو تا پیرزنی که باهاشون زندگی می­کنن کمک می­کنه. پنج گوسفندا خودشون برمی­گردن خونه! دوباره گاوها رو می­دوشه تا هفت غروب. بعد هم استراحت و شام و خواب! ازش که پرسیدیم میخوای چی کاره بشی؟ گفت: " دامپزشک!"... اون با اون گاوها و گوسفنداش حرف می­زد و همشون یه اسمی داشتن. وقتی به گاوها نگاه می­کردی بنظر همه شبیه هم بودن اما از نگاه اون...

میشه ساده دید و ساده زندگی کرد. میشه محبتو به راحتی بین همدیگه قسمت کرد بدون اینکه کسی بفهمه دلیل این با هم بودن ها " محبت" .و این بهترین سفری بود که میتونستم تو این مدت برم!

التماس دعا.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 23:15 توسط سحر |

یه مرحله مهم از زندگیم با کنکور به پایان رسید. همیشه یه جور حس خوبی بعد از تموم شدن مرحله های زندگی هست. بذار بریم سر اصل مطلب! پارسال این موقع؛ همیشه یه تصویر خیلی خاص و خوبی از کتکور و سال پیش دانشگاهی تو ذهنم داشتم. تصور میکردم سالی میشه که میتونم خیلی از توانمندیهامو نشون بدم و به نوعی ثابت کنم که میتونم برتر باشم( حالا به هرکی!) از همه لحظه هام لذت میبرم و همشونو به دلخواه خودم میپذیرم. تک تک ساعتام تو این 1سال به ثبت میرسه و بعدها با غرور بهشون نگاه میکنم و شیرینی ها و تلخی ها رو مرور میکنم و آخرش به هدفم میرسم. هدفمو با رتبه تعریف کرده بودم. اوایل سال کسایی که بیشتر میشناختنم انتظار خیلی بالاتری از هدفم ازم داشتن و من فکر میکردم اونا اشتباه میکنن. من در حد هدف خودم هستم! من نه تو این 1سال بلکه توبیشتر این سالها تلاش کردم ( البته اگه اول دبیرستانو به حساب نیاریم میشه 11سال!) اما نمیفهمم چرا پارسال این موقع تو قدم های اول گام برداشتنم به خودم شک کردم. اما  حاضر نبودم که بایستم و نایستادم. ادامه دادم ولی با تردید؛ بعدها برای اینکه بهتر گام بردارم تردید رو حذف کردم و با فرض نبودنش ادامه دادم. اما ضعف هامو جدی نگرفتم. اونا منو هی کشیدن عقب، عقب و عقب تر... میفهمیدم که دارم از چی و از کجا ضربه میخورم و بارها راه درست رو بقیه بهم نشون دادن اما باز هم استوار نایستادم هر بار براشون تلاش کردم و هیچ وقت ازشون غافل نشدم اما هربار یه راه و روش جدید رو انتخاب میکردم و روز به روز سردر گم تر. هزارتا نقطه شروع داشتم! این تغییر مسیرها هی آشفته ام می کرد و هی دور شدن از هدف مضطرب تر و نگران ترم کرد. نمیخواستم بی خیال هدفم بشم چون میدونستم توانمندی رسیدن بهش رو دارم و خوبی های رسیدن بهش شوق حرکت بهم می داد. اما هر بار وسط  هفته یهو آشفتگی ها غلبه میکرد... زیاد پیش میومد که منتظر شرایط بودم که برای یکی توصیفشون کنم اما نمیفهمم آیا اون موقع این تردید غالب بر خودمو نمیفهمیدم یا می خواستم کتمانش کنم؟! اونقدر با خودم درگیر میشدم که نتیجه هام به مرور زمان بد و بدتر میشد؛ اما من همچنان تلاش کردم  و فکر نکردم نباید برسم و نپذیرفتم که نمیرسم اما از واقعیت ها ترسیدم! تلاشمو بیشتر کردم. سعی کردم همه فکرمو متمرکز کنم به درس. موبایلمو خاموش کردم و با سرافرازی شروع کردم و گفتم خدا کمکم میکنه. از انرژی داشتم خفه میشدم! خیلی خوب پیش رفتم  و... یادم نمیاد چرا نتیجه بد گرفتم. 2باره تردید. 2باره تکرار آشفتگی... انگار باز هم نفهمیدم این تکرار روزای قبلیه! نتیجه ها بدتر از قبل شدن . بعد مجبور شدم بپذیرم که نتیجه رو بیخیال! پس بار فکری نتیجه رو کم کم سپردم به خدا! هی از فکر کردن بهش دور و دورتر شدم. شروع کردم به تمرین زندگی با یک فکر. هدفای کوچیک تعریف کردم. ارزش های بعضی چیزا یا آدمای بزرگو کوچیک کردم. نگرانیم به مراتب کم و کمتر شد... برای بعضی امتحانام یه هدف تعیین کردم. گفتم باید برسم و میرسم. دقیقا همین" باید برسم و میرسم! " اینو گوشه ی ذهنم پر رنگ نوشتم و حرکت کردم. شاید که پر رنگ بود اما تو مسیر رسیدن دیگه ندیدمشو بهش فکر نکردم که آیا میشه یا نمیشه! آخه میخواستم که بشه! پس نشد رو حذف کردم... کاش اینو تو همه این مدت استفاده میکردم اما من اینو بعد عید فهمیدم! حالا زیاد خستگی لذت بخش میچشیدم. شبا فقط وقتی حق خوابیدن داشتم که مطمئن میشدم دیگه واقعا مغزم جواب نمیده وبیشتر رو کتاب خوابم میبرد. زودتر از اون حق خوابیدن نداشتم. کلی تو این روزا با بچه ها رد و بدل انرژی داشتیم. خیلی زیاد همو میدیدم وبه نوعی همه درگیر درس شده بودیم از نوع جدی. به خسته بودن یا نبودن توجه نکردیم و سعی کردیم بتازیم. اینکه هدفمون چه قدر برامون مهم بود با نحوه تازیدنمون مشخص میشد. حالا یادگرفتم که خودمو تشویق کنم حتی برای انجام وظایفم. وظایفی که خلاف بقیه از انجامشون فرار نکردم . فشار هایی که بهم وارد میشد و تحمل کردم. حالا دیگه به هدف فکر نکردم! فکر کردم که خدا باید کمکم کنه تا از بقیه لحظه ها هم استفاده بکنم. نتیجه های رنگارنگ خوب و بد! شنیدن تمجید های بی معنی و اعصاب خورد کن! بی توجه شدم و باور کردم که تا حالا باور نکرده بودم و شروع کردم به متفاوت فکر کردن. گفتم خدا جوابمو میده! جواب تک تک لحظه های تلاش کردنمو. هرچی به کنکور نزدیکتر شدیم آرامشم بیشتر شد و خطاهای بزرگ گذشته ام رو پذیرفتم و کنار گذاشتمشون و خوشحال بودم که اشتباهاتم رو میشناسم و حتما توانایی رفعشون رو هم دارم... و حالا فقط 1هفته مونده بود؛ نه  کمتر. جمعه 3/4/90 آخرین قلمچی. با جدی ترین حالت ممکن رفتم سرجلسه! خیلی خوب امتحان دادم. اما واقعا عمومیامو بد زدم.  از اینکه ضعف عمومیم تو این 1سال همینطور باهام موند حالم گرفته شد... هدفمو خیلی دور دیدم...همون بعدازظهر کلاس فیزیک( دبیر نوری) رفتم که آخرین جلسه بود. اون روز از حرفای دبیر یادگرفتم که باور کنم همه ی وظیفه ام درس خوندن، کنترل افکار و باورهامه و آخرش اتفاقی می افته که حتما به صلاحمه و حقمه! و حاصل همه این فکرها آرامش تو روزای آخر، تو لحظه ای که سوالای کنکور زیر پام بود و لحظه های آزمون نهایی. عدد هدفمو تو 1هفته آخر کاملا حذف کردم جوری که حتی اگه یادم میومدبا اطمینان تکرار میکردم به جای اینکه چند وقت دیگه یا بیشتر باور کنی که همه چیز به صلاحت بوده از همین حالا اعتماد کن هر اتفاقی که میافته حتما...

و اما

من حتما نتیجه دلخواهمو از کنکور نمیگیرم ولی همیشه خوشحال میمونم به خاطر تلاشم و از اون همه آرامشی که خدا بهم هدیه کرد... امیدوارم 50 روز دیگه هم پای این حرفا وایسم! فکر میکنم هیچ وقت به جز امسال فرصت این نبود که یادبگیرم همه آدما اشتباه میکنن و شکست می خورن و باید بپذیرن که اشتباه بکنن و باید تنبیه بشن اما هیچ وقت نباید سرزنش بشن حداقل از طرف خودشون ( من که فقط مشاورمون بودکه هیچ وقت سرزنشم نکرد اما زیاد دعوام کرد!) دقیق باشیم اما گیر ندیم! مشورت بکنیم اما شک نکنیم و ...

آدمای موفق از همه لحظه های عمرشون لذت میبرن حتی از شکست هاشون پس کنکور هر جور که بوده تموم شده و لذت ببریم مثل من که تو این 1هفته 1 بعدازظهرم خونه نبودم! راستی فیلم ۱۲۷ ساعتو ببینید فوق العاده است.

و

شرح 1 رویداد خوب!: من و هدیه و درنا از 20 اسفند 89 تا هفته قبل این موقع هرشب ساعت مطالعمونو بهم پیام میدادیم و کلی این حرکت برامون بار + داشت. ( گفتم تا شاید برا بقیه هم جنبه آموزشی داشته باشه! )
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 0:44 توسط سحر |

واکنش: كنكور + زمان => ... (اینو تقریبا سال دیگه پر میکنم) واکنشی کامل و غیر قابل برگشت است.

90ایه! 89.12.29

سلام به وبلااااااااااااااگ کما رفته خودم!( از فرط بی خوانندگی وبلاگم، مجبورم به موجود بی جان سلام کنم!)

90همه مبارک. بالاخره داره میرسه همون سالی که سال ها واسش برنامه ریختیم و خواستیم که بهترین باشه و کلی براش نقشه کشیدیم. البته احتمالا خاص بودنش برا ما کنکوریا ملموس تره! از خدا میخوام که بهترین تقدیر و برامون رقم بزنه و امیدوارم که خدا خواسته ات با خواسته من یکی باشه و من بالاخره با وجود همه ی چراهام(!) برسم به اونی که اسمشو گذاشتم ...( فعلا فقط من و خدا بدونیم!) کنکور تا حالاش که کلی بهم درس یاد داد. همیشه فک میکنم اگه کنکور یه روزی حذف بشه اونوقت بچه ها چطور یاد بگیرن این همه تجربه ای رو که نمیشه به کسی یادشون داد... البته کنکور هم در نوع خودش یه سری گندیاتی داره! ایشالا بعد کنکورم حاضر باشم راجبش بنویسم. کنکور جون ما رو اذیت نکن وگرنه بهت میگم ...( حیف که اینجا نمیشه گفت! اما دوستام خوب میدونن چیه! شک نکن همونیه که میدونی!)

آی خداااااااا. یکی هست که ازش تقریبا دارم متنفر  میشم. یا اونو عوض کن یا منو. البته خودشم مثه بقیه نمیدونه. حداقل بذار تا قبل کنکور باهاش در گیر نشم و نگم که خیلی... این کنکور گاهی انسانیتو له میکنه!

ایشالا عید همه شاد باشه و غمهای خونه ها کمتر بشن...

چی بگم تا بالاخره یکی بعد ماها نظر بذاره؟؟ نظر مظر بذارید دیگه! ای بابا!


اینم یه شعار آرمانی به افتخار همه کنکوریا:

ما درس میخونیم بدون انتظار پاسخی از دنیا. چرا که با عقل درس خواندن را به عنوان یک وظیفه پذیرفتیم. امیدوارم به قولمون( همون درس خوندنه) به بهترین نحو ممکن عمل کنیم. برای همه آرزوی موفقیت دارم و 100 البته برای خودم!

راستی امسال زندگیمون پر از تجربه است. ایشالا که تجربه های بزرگی رو برای زندگیمون به دست بیاریم.به قول یکی از خانم دکترای مدرسمون کنکور یه پل معلقه. هرچی محکم تر گام برداری زودتر و بهتر ازش میگذری.

شاد باشید.

پینوشت: دوس داشتم بیش از اینا بنویسم اما نه حوصله اش هست نه وقتش.


۸۹.۶.۱۸

یه وقتایی یه چیزایی میشنوم و تعجب میکنم. یاد حس ها و فکرهایی میافتم که قدیما داشتم و از خودم میترسم.... میترسم که آدمیتم له بشه یا گم بشه! اما بازم فکر درس خوندن و رفتن پررنگ میشه و میترسم و اونوقت معنی آدمیت رو گم میکنم...

البته این ره بسی دراز است... شاید که مهمل گفته باشم اما گفتم!


۸۹.۷.۲۳

استراتژی حل مسئله خدا:

 اولش فقط یه تلنگر میزنه. حالا بازی با حرکت تو ادامه پیدا میکنه و رسیدن به جواب یا هدف وابسته به اینه که تو چقدر عاقلانه حرکتت رو شروع کنی و تفاوت در این حرکات  منجر به طی زمان می گردد و برد نصیب کسانی میشود که زمان کمتری را صرف میکنند. امروز هم هیچ بهایی ارزشمندتر از بهای عمر نیست. عاقلانه با چشمان بازی پر از امید حرکت کن.

اینم یه گریز ظهر جمعه ایه سال کنکور!( عجب چیزی گفتمآ)

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 19:51 توسط سحر |

شاید خلاف تصور خیلی­ها اینکه آدم بدونه تو هر زمان چه کاری  انجام داد و یا چه کاری می­خواد انجام بده خیلی زندگی رو خشک و محدود بکنه ولی اصلاً اینجوری نیست؛ حداقل برای من در کلیت زندگی یک ساله­ام اینجوری نبوده. از 1مهر 88 تا دیروز 22 خرداد 89 میشه یک سال تحصیلی. همه­ی روزهای این یک سال رو ثبت کردم  و لذت می­برم از اینکه می­بینم زندگیم تعریف شده روی چندتا برگ کاغذ و تازه می­فهمم چه قدر زندگی ساده است. زندگی روی کاغذ با قلم توصیف می­شه و هر کاری برای خودش ظرف میگیره. حتی اگه تو براش ظرف اشتباهی آورده باشی یا اصلا ظرفی نیاورده باشی و اصلا این­ها مهم نیست. مهم اینه که آخرش تو کارهات رو تو ظرف­های چندساعته ریختی. و آن­چه که می­ماند اعمال توست. اینکه فکر می­کردی اگه این جوری می­شد بهتر بود یا اگه نتیجه این و آن نمی­شد جز زندگی نیست هرچند که این­ها هم ظرف می­گیرند و ظرفی از ظرف­های 24 ساعته 1 روز یا 168 ساعته 1هفته یا آخرش n سال از عمر مجهولت را به خود اختصاص می­دهند و این یعنی اتلاف عمر. همه­ی این­ها رو همین الآن که دارم اینا رو می­نویسم متوجه شدم و یادم میاد هفته­های اول اردیبهشت رو که واسه تلنبار شدن مقداری افسوس تلف کردم ... اما میشه حالا اینجوری فکر کرد که وجود اون روزها هم حکمتی داشت واسه اینکه بتونم تجربه کسب کنم. از هفته های اول اردیبهشت گفتم زورم میاد از هفته­های آخرش نگم. از اون 5شنبه­ی خوش و عالی که لحظه لحظه­ی کارهاش و برنامه­هاش بازم تو کاغذ تعریف شدن تو همون دفترچه­ی آبی! و اینا هم شدن ظرفی از استراحت­های روزانه میان درسی! دقیقا 1ماه پیش بود. 89.2.23 لحظه­های قشنگ جشن فارغ التحصیلی بچه­های سوم دبیرستان سال تحصیلی 88_89. جشن فکر کنم به هممون خوش گذشت و خلاف انتظارمون با استقبال دبیرامون هم مواجه شدیم و این مطمئنمون کرد که جشن عالی بوده! فکرشم نمی­کردم که این قدر همه چیز هماهنگ بشه و دلم میخواد دوباره همون جشن تکرار بشه و من این بار لحظه لحظه­های جشن بشینم و به گونه­ای دیگر لذت ببرم. همه­ی امیدم به فیلم جشن بود. آره، زبان شکوایه باز خواهم گشود. از فیلم، از پول­هایی که هنوز داده نشد و از اونایی که واسه پول دادن و پول جمع کردن جون خیلی­ها رو به لب رسوندن. اما اشکال نداره به قول یکی از بچه­ها( مهشید)  که باید بگم بیشتر از همه برای جشن زحمت کشید، تو همه­ی این مراسم یه سری مشکلات و سختی­ها هست( البته باید با لحن نصیحتانه­ی خودش خونده بشه و اولش هم یه سحرجان اضافه کنید! ) و همین دوست عزیز ما، اگر بدونید چه مصیبتی واسه کلاه­ها کشید( که البته خیلی­ها روحشون هم از دوختن کلاه خبر نداشت)  با کمترین هزینه و کلی تخفیف گرفتن. حالا هم حیفه اگه بخوایم از این کلاه­های خاطره انگیزمون به خوبی مراقبت نکنیم! و همین جا هم اعتراف میکنم که مهشید ایثارگرتر از همه است( بین همه بچه­هامون) از مندس عزیز هم که تا 5صبح واسه آهنگ روی کیلیپ بیدار بود و آخرش هم یه سری اعتراض کردن به آهنگ، جدا" ممنونم. حسابی زحمت کشید و چه بلایایی که بر سر دوربینش نیامد و از همه بدتر این بود که صبح ساعت 8 در دفتر آقایون مدرسه، در حضور وزیر ارشاد! و مدیر مدرسه کیلیپ باز نمی­شد و مندس را بردند خانه­اش و case کامپیوترش را آورد... به خاطر وزیر ارشاد متفق القول شدیم و کیلیپ سرود ملی! کلاس 05 را پخش نکردیم، البته خیلی حیف شد و باید صمیمانه تشکر کنم از همه­ی دوستانی که بعد و قبل جشن سالن رو تمیز کردن و کلی واسه حمل و نقل صندلی­ها زحمت کشیدن. دو تا موضوع مهم نمیدونم چرا تو جشن هیچ یادی ازشون نشد. یکی تخته خاطرات روزانه کلاس 05 که یکی از بهترین و بهترین ایده­ها بود واسه اینکه 05ها همه روزای ترم دومشون یه جایی داشتن واسه خالی کردن خودشون و یادش بخیر که دبیر جبر با چه علاقه و ذوق و شوقی اون تخته رو می­خوندن و همیشه هم تشویقمون می­کردن واسه داشتن این تخته! حتی بهمون گفتن به بقیه کلاسا هم یاد بدید!! و چه قدر حالا خاطره انگیز دیدن عکسای این تخته. دومین موضوع هم اسمای مستعار05 هاست که چون هیچ یادی ازشون نشد همین­جا به ترتیب نشستنمون اسمامونو مینویسم تا چیزی از قلم نیفته! البته اطلاع بدم که تو ایام خوش! امتحانات من پسوند هم گرفتم! که البته ایهام تناسب داره با یه لغت زبان خودمون!

میز اُبویی، ,Dj ,ShZناتانائیل،:D(بخوانید دو نقطه دی)، ویروس، کلک، آپاندیس، آکولاد،cop ، silent،کیسه، استاد، پیکاسو، تکدانه، هلل بنده پست، nodet ،شاخ، سن ایچ، سید، مندس.

تو ادامه مطلبم نوشته ای که تو جشن خوندمو گذاشتم.

اندر پیامدهای جشن هم گم شدن کیف پولم با کلید کلاس دبیری!

جشن ما خیلی بزرگتر از اینایی بود که نوشتم! خدا کنه کلیت زندگیمون مثل این جشن قشنگ پر از شادی و محبت باشه و ان شاالله وقتی بزرگ شدیم زندگی به همین سادگی باشه که اول نوشته نوشتم و مثل امروز بخندیم بدون هیچ هزینه­ای.

در آخر هم این پیام رو از سن ایچ خوش ذوق که همیشه برامون از دکتر شریعتی میگه مینویسم: " ادعا نمیکنم همیشه به یاد آنهایی که دوستشان دارم هستم، اما ادعا میکنم حتی در لحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم. "

تا کنکوری شدن یک هفته زمان باقیست( هرچند که به افتخارش احتمالا دوباره میام) تعطیلات بر همگان خوش و خرم.

هلل بنده پست!

پینوشت در تاریخ ۳.۲۵ : اینو تازه یادم اومد که وبم۲ساله شده... و من همش دنبال یک تغییر فکریم واسه شروع پیش. میخوام به یه نتیجه ای برسم که توش بهم رموز فکری فعال و ...( سفارش بدم که زیاد میشه! ) اما هرکسی اگه راهی میدونست بنده منتظرم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 1:50 توسط سحر |

افسار گسیخته، اسیر احساس می شوم و برهان و استدلال هم در آرزوی برد پاسخگو نیست...

 


۸۹.۳.۶بخشی از رنج نامه ی شب امتحان؟!

 شب فرا رسید و ماه بال هایش را در آسمان سیه فام گستراند! خستگی و سردرد داشت امانم را میبرید اما با تک زدن های بغل دستی همیشگی نیرو گرفته و مصمم ادامه میدادم و چون از او سلب انگیزه و روحیه نکنم اعتراف به خواب آلودگی نکردم. ۶ لیوان چای نوشیدم برای کتمان و التیام بخشیدن به سردرد و گردن دردی که بی اغراق میگویم داشت از پارم می اورد. به محض اتمام هر صفحه طی انجام محاسباتی پی در پی زمان اتمام محاسبه می گردید و بدین سان استرس فزونی می یافت

باری هر دری را که می گوشیدیم باز هم اعراض میکردیم به درگاه حق تعالی!

و در نهایت امتحان مجموعه ای از "فُشار" ها شد و ما به نتیجه مطلوب نرسیدیم...

+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 21:17 توسط سحر |

سال نو ان شا­ءالله مبارک.

روزهای اول تعطیلات مقیاس گذر زمان، روز بود!!! لذا برای اولین بار منتظر تموم شدن تعطیلاتم چرا که خیلی دلم برای زندگیم با مقیاس دقیقه ای  تنگ شده ! از خواب یک دقیقه ای صبح گرفته تا محاسبات دقیقه های کارهای روزانه! دلم برای محدودیتم تنگ شده!

 ایشالا این سال جدید برای همه خوب باشه و خدا بیشتر از هر وقت دیگه ای هم به ماها کمک کنه و صبر بده به همه ی داغ دارها و

برای کنکوری ها و ما در انتظار کنکورها هم  سالی پر از موفقیت باشه( هیچ کی به ما نگفت گفتیم خودمون حداقل به هم دیگه بگیم!! )

عکسی هم که سمت راست گذاشتم عکس دریای اینجاست. میتونید از دیدنش لذت ببرید!

 روز و روزگارتون خوش باد.


پینوشت: کسی که برا ما نظر نمی ذاره، به این نتیجه رسیدیم که بهتره امکان درج نظر نباشه!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 22:43 توسط سحر

به شدت در تب و تابم... کمی قواعد عربی میخونم بعد دینی بعد... هر چند دقیقه یه بار هم میرم تو فکر.. فکر فردا.. فکر رامسر... بالاخره می خوابم و صبح میرم امتحانو میدم(امشب 6ساعت خوابیدم) صبح مثل همیشه براش کلی پیام میفرستم که بیا با هم بریم... بالاخره راضی میشه و از سرمای آخرین روزهای زمستون لذت میبریم... بعدازظهر هم بی هیچ اتلاف وقتی آماده رفتن به تولد میشم... نیومده خونه بار سفر می بندم برا فردا و 3:30بامداد می خوابم!(فقط 3ساعت خوابیدم) طبق معمول مقطعی از سرویس جا میمونم ولی خیلی زود بهش میرسم! کم کم داره رفتن باورمون میشه... تو ولوی 100میلیونی! میشینیم و چشممون به جمال زنجیر طلا(قلاده!)، افسرده، کچل و هیلاری داف منوّر میشه!! چه آهنگایی که برامون نذاشت...چه هزاهزی که راه ننداختیم... از همون جاها صدای بنده(ایهام داره) شروع کرد به گرفتن...رفتیم جنگل نور و یه آلاچیق رو شکوندیم و از یه درخت رفتیم بالا، از اون درختای خیلی بلند( البته درخت روو زمین افتاده بود!) چه عکسایی گرفتیم...دیگه کم کم دریا هویدا شد و ما مشعوف... سراسر شور...و بالاخره زنجیر طلا ایستاد... ولی ای دل غافل؛ ماشین خراب شده بود... خلاصه ما عینه بیچاره ها 3ساعتی کنار خیابون معطل بودیم... اولش کلی غر زدیم اما چون دلمون خیلی صافه زود فراموش کردیم و ترجیح دادیم که خوش بگذرونیم... خانم معاون هم کلی حرص خورد....تازه با خانم قدیمی هم آشنا شدیم( دوست بَگووم!!)بالاخره 5:30 میرسیم... مثله یه چیزی حمله میکنیم به تخت ها...طبق معمول مرغ نخورد و تا صبح کلی غر زد!!!.... از گلدسته رفتیم بالا و تو مسیر تعالیش یاد داستان گلدسته ها و افلاک ( آل احمد) افتادیم... موبایلو وصل کردیم به تلویزیون و خوابگاه رو ترکوندیم... با سیگارت و کپسول 4شنبه سوریک(  َک تصغیر!) گرفتیم... حالا درها قفل شد... همه هلاک بودیم ولی خودخوری میکردیم... پانتومیم انجام دادیم و کلی خندیدیم... صدا ضبط کردیم ... دانمارکی شعراشو خوند... منم شده بودم شتر،خر، شیر!!!....دیگه داشت گوشنمون میشد... عملی خوند برامون... ایشالا عمل جراحی (ایهام داره)  خوب باشه... بازم سیب و پرتقال خوردیم... زمان نمیگذشت... خیلیها 3دیگه خوابیدن...گوشنگی داشت به ارتفاع اوج میرسید... نونه خالی میخوردیم... اگه بدونید چی جوری... یکی هم نون و سیب خورد... ناگهان گوجه هم  پیدا شد... خلاصه دیگه تا4:30 خوابگاه ساکت شد...3ساعت خوابیدیم... صدام تقریبا" قطع شده بود...رفتیم موزه، بسته بود!! رفتیم دریا هر چند که طوفانی بود ولی یه عکس دسته جمعی خیلی عالی گرفتیم...برا ناهار برگشتیم و باید بعدش حرکت میکردیم... همگی ژکیدیم( غرولند کردیم) و ناگهان آن کس که سیادتمان را بر عهده داشت سر رسید و حسابی دعوایمان کرد!... حالا خیلیها دپرس شدن... یه جاسوس فرستادیم توو اتاقشون هرچند با حرفای مادرش( مادر جاسوس) بازم خوب شدیم... رفتیم ناهار و بعد هم حرکت... نمی خواستیم تموم شه... خیلی عالی بود... هوا سرد شده بود... آهنگو قطع کردن ولی ما خودمون گذاشتیم... همه هلاک بودیم... من بالاخره! خوابم برد و بعدش حسابی سرحال شدم... خیلیها حالشون بد شده بود البته تلفات نداشتیم... افسرده اومد و انواع و اقسام قرصا رو پخش کرد و....کلی دلقک بازی درآوردیم و خندیدیم و بستنی خریدند و بعد هم شروع کردیم به جواب دادن سوال همیشگی من_ خب، حالا از خودت بگو(با لحن من بخونیدش) _ حسابی از رفتارها و اخلاق های خوب و بد همدیگه گفتیم، خیلی عالی بود... خیلی... ایشالا هم که کسی اپسیلونی ناراحت نشده باشه. دیگه لحظه های آخر بود... نمی خواستیم تموم شه... این احتمالا آخرین اردوی دوران مدرسمون بود اونم به این همه عظمت... بهترین حرفا و بهترین لحظه های دوستیمونو گذروندیم... 6سال رفاقت... باهم بزرگ شدیم... اینا چیزای کمی نیست... نمیخوایم از دستشون بدیم... حسرتشو نداریم ولی نگران روزهای باقیشیم... معلوم نیس آیا بازم باهم این لحظه ها رو بگذرونیم یا نه!! ولی مطمئنن طعمش متفاوت تر از ایناست... ایشالا که اونا هم به کاممون شیرین باشه... افسرده هنوز بیرون نیومده... و صدای منم تقریبا" قطع شد و

خداحافظی میکنیم تا سال بعد...

اردوی رامسر.شنبه و 1شنبه ۲۲ و ۲۳ اسفند88.

شاید ما دیگر نباشیم...قدر این لحظه ها رو بدونیم و تعطیلات خوش

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 23:4 توسط سحر |

خیلی ها میگن همیشه اعمال خدایی ماندگارند. پس از خدا بگیم، با خدا باشیم که شاید این حرفامون بمونه و موندگار بشه.... این شبیه یک معامله بود؛ معامله با خدا! راستش دستِ خودم نبود؛ بهو همون ندای درونی که اسمش یا وجدان یا انصاف یا ضمیر ناخودآگاه  و یا حالا هرچی؛ بهم گفت: درسته با خدا هم متل آدما رف بزنی؟؟ تو خدا بودنِ خدا هم حرفای این و اون و دخیل کنی؟! اولش متل همه و همیشه فوری اینو نقض کردم و گفتم کی گفته؟ اصلا هم اینجوری نیست. من عاشق ِ خدام. درست نیست که اینقدر راحت درمورد اعتقادات مردم حرف زد ! و کلی جملات قصار سرهم کردم و ژست روشن فکری هم گرفتم که آدم ها جنبه های زیادی دارند. یک فرد ممکن است در شرایط مختلف به یک پاسخ درونی به عناوین مختلف پاسخ دهد و فرد باید تابع زمان باشد و با توجه به بعد زمان و مکان عقایدش را بیان و از آن ها دفاع کند و این یکی از رومز اصلی فرد در داشتن ارتباط موفق می گردد! ولی ای عجب! چه آسمون ریسمونی به هم بافتم واسه خاطر اینکه بگم درست میگم و البته تونستم تو دادگاهمم خوب محاکمه اش کنم!

حالا بارها این ماجرا اتفاق افتاده و جالبه که تونستم بر اون ضمیر نا خودآگاه وجدانی ام غلبه کنم. دوستان را هم از این پیروزی مطلع می کنم و زیرکانه طلب مدال افتخار می کنم و همین جا متوجه ی انبوهی  از اختلافات می شوم. عده ای هنوز هم در حیرت و شگفتی پیروزی من هستند و تحت تاثیرش قرار می گیرند و بعد از چند سال می شوند مثل خودم! پیروز! عده ای هم از سر حسادت بنهفته در وجودشان مدعی می شوند که ما هم مثل ایشان بودیم و نباید این مدال به ایشان تعلق گیرد. بسیار دوندگی می کنند. به این در و آن در می زنند و خواه ناخواه می شوند مثل خودم! مدعی! ولی عده ای از قبل این گریز از واقعیات را شنیده بودن و از روبرو مقابلم می ایستند و در دادگاهشان منطق می آورند؛ از خودشان حرف می زنند و خودکفا هستند مثل خودم! زیرک! مبارزه ی اصلی رقم می خورد. گروه های جدیدی هم در این میان تشکیل شد ولی همه یعی کردیم حرف خودمان را بزنیم تا به هر طریقی که شده گروه مقابل را شکست دهیم. حتی با نادیده گرفتن اعتقادات هم، باورهای هم، ارزش های اصولی و فقط سعی داشتیم همدیگر را بکوبیم. درخلال این مبارزه بارها ندای درونیمان صدایمان کرد. حداقل ندای درونی خودم را که شنیدم. بارها پرسید می خواهی آخر مبارزه چی شود؟ می خواهی کجا بروی؟ چه چیزی را به دست آوری؟ ولی من آنقدر که مدال برگردن آویخته بودم؛ فکر میکردم خیلی هستم شایسته ی این مدال ها. کسی آن روزها نبود که سر عقلم بیاورد چرا که همه به گونه ای درگیر این مبارزه ی بی نتیجه بودند. هر چند شاید هم گه گاهی کسی گوشم را میکشید ولی حتم دارم آنقدر که گوشم پر بود از صداها و حرفهای خودم که دیگر هیچ متوجه ی اطرافم نبودم. حالا که کمی گذشته یادم میاد افرادی را که نه از روی محافظه کاری بلکه برای ادای احترام به اعتقادات و ارزش های بقیه و فروکش کردن آتش این مبارزات در موقعیت های جنجالی سکوت اختیار می کنند و در کمال دانایی و آگاهی در آرام ترین زمان ها به بیان باورهایشان می پردازند و برایت منطق می آورند و تو می بینی که خوب هم تأثیر می گذارند و درست هم تأثیر می گیرند و لی من هنوز نتوانستم از این غرور تو خالی به در آیم...

یادم هست روزهایی که حتی بزرگترها هم حرف حساب می زدند من قد علم می کردم و به خودم اجازه می دادم هر حرفی را راجع به آنها بزنم. بی آنکه بدان این بابا، خیلی بیشتر از من دنیا دیده و سرد و گرم روزگار چشیده و خیلی ها بازهم بزرگتر از من فهمیدند که او باید در جایی که هست، باشد ولی من بازهم دست برنداشتم و به جای اینکه به خودم بگویم ببین این آقا چه می گوید، روی حرف هایش فکر کن؛ آن وقت اگر نقطه ی مبهمی بود از کسی بخواه کمکت کند؛ راه را نشانت دهد. شاید من هم اگر از همان خط اول له حرفهای وجدانم گوش می دادم به این درد دچار نمی شدم. دردی که همش ناشی از یه غرور بود. یه غرور کاذب! اونم مقابل خدا. آره، حتی خدا... تازه یادم اومد که می خواستم از خدا بگم ولی چه قدر منحرف شدم و چه قدر هم منحرف میشیم. می ترسم... می ترسم از آینده ی نیامده و از این همه انحراف های پی در پی. کاش جای نقدهای منحرف کننده، خودسازی کنیم. خودسازی به دور از همه ی این تلاطم ها.

االلّهم عجّل لولیّک الفرج

 

+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 22:42 توسط سحر |

 

چه قدر زمان گذشت... خیلی دلم برا این وب ِ بیچاره­ی ِ تنهام تنگ شد. هر دوهفته یه بار هم که میام نت، حوصله نمیکنم حتی این وبو باز کنم ببینم آیا بنده ای(ایهام داره با اسم مستعارم!) یادی از ما کرده یا نه؟! من که اینجوریم چه برسه به شمای خواننده!

 

وب تنهای عزیزم؛ در تمام این مدت که نبودم هیچ حس و حال فکر کردن نداشتم گاهی فقط زنگ های ادبیات مرا وادار می کرد تا کمی فکر کنم (هرچند آن فکر کردن­ها هم هیچ کدام ثمر بخش نبود!) صبح ها بلند میشوم برای رفتن به مدرسه تا پاسخ تلاش های دیروزم را بگیرم و وقتی آمدم بعد ِ خوابی که اونم برام راهی واسه بهتر درس خوندن معنی شده بیدار میشم و درس و کلاس و تست و درنهایت روزمان به خواب روی کتاب ختم میشود و این میشود که ما نفهمیدیم کی آذر آمد و ما هنوز نتیجه نگرفتیم...

دو هفته پیش برای اولین بار رفتم کنسرت، اونم سنتی و کلی آرامش روانی پیدا کردم ولی افسوس که همون بعدش کلی حالم به خاطر ِ درس ِ ... گرفته شد! وقتی دغدغه ات وفق ِ مرادت نیس حالا بی روان یا روان! فرقی نمیکنه!خلاصه بازم گفتیم نه سحرجان، امید داشته باش و ردیف کردیم مزخرفاتی این چنینی!!  اون هفته کلی حالمان گرفته شد و تازه دریافتم دیگه از عشق به درس خواندنم اثری  نیست و یک روز تمام و کمال به این مهم فکر کردیم که بچه جان آخر چه شدست که این کتب ِ گرامی نقشی ملال آور به خود گرفته اند؟! و باز شروع کردیم و با پاک کنی که از اول ابتدایی دارم( همون نوشین ها!) شروع کردیم به پاک کردن ذهن ِ متعالیمان و محو کردن ِ تمام ِ افکار ِمنفی.

حسابان نصیری را باز کردیم و لبخند زدیم و سپس عربی جون رو با عشق نگاه کردیم و گفتیم بخندیم و خندیدیم!! سه شنبه که شد بعد آن امتحان، مطابق قرار ِمعهودمان مدرسه را ترک کرده و با تلفنشان بازگشتیم و بسی به حال خود تاسف خوردیم و سه شنبه را با حالی دپرشن تمام و زیر فشار ِ له شدن ِ غرور گذراندیم. پنج شنبه شب از آن شام ِ حسابی و بودن با 10نفر از اعضای خانواده گرامی گذشتیم به عشق ِ درس، ولی اندوه که انگار کلاهی گذاشتیم بر سرهای متعالیمان و این شد که باز خورد در ذوقمان و نمیدانیم چه بگوییم با این نتایجه بس درخشان.

گفتیم بیاییم به این وب جان سر بزنیم شاید که فرجی شود... این شد که نیت کرده و آپ کرده و به قول نویسنده ی کتابی که 12% زدمش گفتیم از درد متعالی بنویسیم!!

شما اگه جام بودید حال داشتید وب آپ کنید؟! نمیدونم به خدا ولی اصلا نتایجم در حد خواسته هام نیست و هیچ حال و رمق ندارم. سرمو که عمود میکنم به گردنم، خودمو میبینم که خیلی احمق شدم و اصلا شبیه قبلا نیستم . بی خاصیت تر از قبل شدم، بی برنامه تر از همیشه، بی نظم تر از قبل... وقتی خواسته امو از درس خوندن و استفاده از وقت تو ذهنم مرور میکنم واقعا به خودم و روزهایی که در پیش دارم ناامید میشم! امیدوارم این حس ها با فکرم و عقلم هدایت بشن.

اینو هم بگم از همه ی دوستانی که فک میکنن شاید بتونم بهشون یه خرده کمک کنم عذر میخوام شدیدا". چرا که این هفته اخیر به همشون که ازم سوال پرسیدن سربالا جواب دادم. باور کنید خودمم روحیه ندارم.

راستی عید ِ فردا. زورم میاد بهتون تبریک بگم. آخه وقتی میشه تبریک گفت که به نظرت مبارک باشه و این حس درتو هم وجود داشته باشه،حداقل اپسیلونی! خلاصه روز و روزگارتون و روزگارم ایشالا که خوب باشه و واسه منم بشه!.

یاعلی.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 22:7 توسط سحر |